شمارهٔ ۱۵
ای کاش شب تیرهٔ ما را سحری بودتا در سحر این نالهٔ ما را اثری بود
آزادیام از دام هوس نیست، ولیکنصیاد مرا کاش به صیدش گذری بود
یک دیده گشودیم به روی تو و بستیمچشم از دو جهان و چه مبارک نظری بود
از بیم ملامت رهم از میکده بسته ستاز خانهٔ ما کاش به میخانه دری بود
اجزای وجودم همه کاویدم و دیدمدر هر رگ و هر پی ز غمت نیشتری بود
کردم طلب مرغ دل از عشق و نشان داددیدم که به کنج قفسی مشت پری بود
از خون شدن دل زغم او چه غمم بودگر دلبر ما را ز دل ما خبری بود
باز است به فتراک تو این دیده ی حسرتای کاش مرا لایق تیرت سپری بود
ناصِح که مرا پند همیداد «صفایی»امید اثر داشت، عجب بیبصری بود!