گنج

بیست و دوم

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)۴۲ بیت
هله خیزید که تا خویش ز خود دور کنیمنفسی در نظر خوش  نمکان شور کنیم
هله خیزید که تا مست و خوشی دست زنیموین خیال غم و غم را همه در گور کنیم
وهم رنجور همی دارد ره جویان راما خود او را به یکی عربده رنجور کنیم
غوره انگور شد اکنون همه انگور خوریموانچ ماند همه را بادهٔ انگور کنیم
وحی زنبور عسل کرد جهان را شیرینسورهٔ فتح رسیدست به ما، سور کنیم
ره نمایان که به فن راه‌زنان فرح‌اندراه ایشان بزنیم و همه را عور کنیم
جان سرمازدگان را تف خورشید دهیمکار سلطان جهان‌بخش به دستور کنیم
کشت این شاهد ما را به فریب و به دغلصد چو او را پس ازین خسته و مهجور کنیم
تاکنون شحنه بد او دزدی او بنماییممیر بودست، ورا چاکر و مأمور کنیم
همه از چنگ ستمهاش همی زاریدنداستخوانهای ورا بر بط وطنبور کنیم
کیمیا آمد و غمها همه شادیها شدما چو سایه پس ازین خدمت آن نور کنیم
بی‌نوایان سپه را همه سلطان سازیمهمه دیوان سپه را ملک و حور کنیم
نار را هر نفسی خلعت نوری بخشیمکوهها را ز تجلی همه چون طور کنیم
خط سلطان جهانست و چنین توقیع استکه ازین پس سپس هر غزلی ترجیع است
خیز تا رقص درآییم همه دست زنانکه رهیدیم به مردی همه از دست زنان
باغ سلطان جهان را بگشودند صلاهمه آسیب بتانست و همه سیبستان
چه شکر باید آنجا که شود زهر شکر؟!چه شبان باید آنجا که شود گرگ شبان؟!
همگی فربهی و پرورش و افزونیستچو نهاد این لبون برسر آن شیر لبان
خاص مهمانی سلطان جهانست بخورنه ز اقطاع امیرست و نه از داد فلان
آفتابیست به هر روزن و بام افتادهحاجتت نیست که در زیر کشی زله نهان
ز چه ترسیم که خورشید کمین لشکر اوستکه ز نورست مر او را سپر و تیغ و سنان
این همه رفت، بماناد شعاع رویتکه هر آنک رخ تو دید ندارد سر جان
یک زبانه‌ست از آن آتش خود در جانمکه از آن پنج زبانه‌ست مرا پیچ زبان
هر دو از فرقت تو در تف و پیچاپیچ‌اندباورم می‌نکنی، هین بشنو بانگ امان
شیر را گر نچشیدی بنگر تربیتشتیر را گر بندیدی بشنو بانگ کمان
مثل او نقش نگردد به نظر در دیدههیچ دیده بندیدست مثال سلطان
لیک از جستن او نیست نظر را صبریاز ملک تا بسمک از پی او در دوران
هین چو خورشید و مهی از مه و خورشید تو بهمی‌ستان نور ز سبحان و بخلقان می‌ده
زو فراموش شدت بندگی و خدمت منبی‌وفا نیستی، آخر مکن ای جان چمن
خود یکی روز نگفتی، که : « مرا یاری بود »زود بستی ز من و نام من ای دوست دهن
سخنانی که بگفتیم چو شیر و چو شکروان حریفی که نمودیم پی خمر و لبن
من ز مستی تو گر زانک شکستم جامینه تو بحر عسلی در کرم و خلق حسن؟
رسن زلف تو گر زانک درین دام فتدصد دل و جان بزند دست به هر پیچ و شکن
بی‌نسیم کرمت جان نگشاید دیدهچشم یعقوب بود منتظر پیراهن
من چو یوسف اگر افتادم اندر چاهیکم از آنک فکنی در تک آن چاه رسن؟
نه تو خورشید بدی بنده چو استارهٔ روز؟نه تو چون شمع بدی بنده ترا همچو لگن؟
بی‌تو ای آب حیات من و ای باد صباکی بخندد دهن گلشن و رخسار سمن؟!
تا ز انفاس خدا درندمد روح‌اللهمریمان شکرستان نشوند آبستن
نه تو آنی که اگر بر سر گوری گذریدر زمان در قدمت چاک زند مرده کفن؟
نه تو ساقی روانها بدهٔ ششصد سال؟تن تن چنگ تو می‌آمد بی‌زحمت تن؟
چند بیتی که خلاصه‌ست فرو ماند، تو گوکز عظیمی بنگنجید همی در گفتن
هله من مطرب عشقم دگران مطرب زردف من دفتر عشق و دف ایشان دف‌تر