گنج

بیست و یکم

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)۴۸ بیت
هله، رفتیم و گرانی ز جمالت بردیمروی ازینجا به جهانی عجبی آوردیم
دوست یک جام پر از زهر چو آورد به پیشزهر چون از کف او بود، به شادی خوردیم
گفت: « خوش باش که بخشیمت صدجان دگرما کسی را به گزافه ز کجا آزردیم؟! »
گفتم: « ابحان چو توی از تن ما جان خواهدگر درین داد، بپیچیم یقین نامردیم »
ما نهالیم، بروییم، اگر در خاکیمشاه با ماست چه باکست اگر رخ زردیم؟!
بدرون بر فلکیم و به بدن زیر زمینبه صفت زنده شدیم ارچه به صورت مردیم
چونک درمان جوان طالب دردست و سقمما ز درمان بپریدیم و حریف دردیم
جان چو آئینهٔ صافی است، برو تن گردیستحسن در ما ننماید چو به زیر گردیم
این دو خانه‌ست دو منزل به یقین ملک ویستخدمت نو کن و شاباش که خدمت کردیم
چون بیامد رخ تو بر فرس دل شاهیمچون بیامد قدحت، صاف شویم ار دردیم
می دهنده چو توی، فخر همه مستانیمپرورنده چو توی، زفت شویم ار خردیم
هین به ترجیع بگو شرح زبان مرغانگر نگویی به زبان، شرح کنش از ره جان
در جهان آمد و روزی دو به ما رخ بنمودآنچنان زود برون شد که ندانم که کی بود
گفتم: « از بهر خدا ای سره مهمان عزیزاینچنین زود کنی معتقدان را بدرود؟ »
گفت: « کس دید درین عالم یک روز سپیدکه سیاه آبه نباریدش ازین چرخ کبود؟ »
از برای کشش ما و سفر کردن ماپیک بر پیک همی آید از آن اصل وجود
هر غم و رنج که اندر تن ودر دل آیدمی‌کشد گوش شما را به وثاق موعود
نیم عمرت به شکایت شد و نیمی در شکرحمد و ذم را بهل و رو به مقام محمود
چه فضولی تو؟ که این آمد و آن بیرون شدکارافزایی تو غیر ندامت نفزود
پای در باغ خرد نه، به طلب امن و خلاصسربنه، پای بکش زیر درختان مرود
باد امرود همی ریزد اگر نفشانیمی‌فتد در دهن هرکی دهان را بگشود
این بود رزق کریمی که وفادار بودکه ز دست و دهن تو نتوانندربود
قایمم مات نیم، تا بنگویند که مردکه چه کوتاه قیامست و درازست سجود
شرح این زرق که پاکست ز ظلم و توزیعگوش را پهن گشا تا شنوی در ترجیع
همچو گل خنده‌زنان از سر شاخ افتادیمهم بدان شاه که جان بخشد، جان را دادیم
آدمی از رحم صنع دوباره زایداین دوم بود که مادر دنیا زادیم
تو هنوز ای که جنینی بنبینی ما راآنک زادست ببیند که کجا افتادیم
نوحه و درد اقارب خلش آن رحم استاو چه داند که نمردیم و درین ایجادیم
او چه داند که جهان چیست، که در زندانیستهمه دان داند ما را که درین بغدادیم
یاد ما گر بکنی هم به خیالی نگرینه خیالیم، نه صورت نه زبون بادیم
لیک ما را چو بجویی سوی شادیها جوکه مقیمان خوش آباد جهان شادیم
پیشهٔ ورزش شادی ز حق آموخته‌ایماندر آن نادره افسون چو مسیح استادیم
مردن و زنده‌شدن هر دو وثاق خوش ماستعجبی‌وار نترسیم، خوش و منقادیم
رحما بینهم آید، همچون آییمچو اشداء علی الکفر بود، پولادیم
هر خیالی که تراشی ز یکی تا به هزارهم عدد باشد، و می‌دانک برون ز اعدادیم
از پی هر طلب تو عوضی از شاه استهمچو عطسه که پیش یرحمک‌الله است
شربت تلخ بنوشد خرد صحت جوشربتی را تو چه گویی که خوش است و دارو؟
عاشقان از صنم خویش دو صد جور کشندچون بود آن صنمی که حسن است و خوش‌خو؟
در چنین دوغ فتادی که ندارد پایانمنگر واپس، وز هر دو جهان دست بشو
این شب قدر چنانست که صبحش ندمدگشت عنوان برات تو رجال صد قوا
چو از این بحر برون رفتنت اومید نمانداحمقی باشد ازین پس طلب خنب و سبو
ز آسمان آید این بخت، نه از عالم خاککار اقبال و ستاره‌ست، نه کار بازو
چون چنین روی بدیدی نظرت روشن شدپشت را باز شناسد نظر تو از رو
هر کرا آخر کار این سبقت خواهد بودهم ز اول بود او شیفته و سوداخو
صدفی باشد گردان به هوای گوهرسینه‌اش باز شود بیند در خود لولو
جعد خود را چو بیند بکند ترک کلاهخانه چون یافته شد، بیش نگوید: « کوکو »
جوزها گرچه لطیفند و یقین پر مغزندبشکن و مغز برون آور و ترجیع بگو
گرچه بی‌عقل بود، عقل شد او را هندوورچه بی‌روی بود او بگذشت از بارو