گنج

غزل شمارهٔ ۹۹۹

از سوی دل لشکر جان آمدندلشکر پیدا و نهان آمدند
جامه صبر من از آن چاک شدکز ره جان جامه دران آمدند
چادر افکنده عروسان روحدر طلب شاه جهان آمدند
بر مثل سیل خوش از لامکانرقص کنان سوی مکان آمدند
صورت دل صورت‌ها را شکستپردگیان ملک ستان آمدند
هر چه عیان بود نهان آمدندهر چه نهان بود عیان آمدند
هر چه نشان داشت نشانش نماندهر چه نشان نیست نشان آمدند