گنج

غزل شمارهٔ ۹۹۷

پیرهن یوسف و بو می‌رسددر پی این هر دو خود او می‌رسد
بوی می لعل بشارت دهدکز پی من جام و کدو می‌رسد
نفس اناالحق تو منصور گشتنور حقش توی به تو می‌رسد
نیست زیان هیچ ز سنگ آب راسنگ بلاها به سبو می‌رسد
آب حیاتست ورای ضمیرجوی بکن کآب به جو می‌رسد
آب بزن بر حسد آتشینباد در این خاک از او می‌رسد
عشق و خرد خانه درون جنگیندعربده هر لحظه به کو می‌رسد
هر چه دهد عاشق از رخت و بختعاقبت آن جمله بدو می‌رسد
گرچه بسی برد ز شوهر عروساو و جهازش نه به شو می‌رسد
مایده‌ای خواستی از آسمانخیز ز خود دست بشو می‌رسد
مژده ده ای عشق که از شمس دیناز تبریز آیت نو می‌رسد