گنج

غزل شمارهٔ ۹۹۶

گفت کسی خواجه سنایی بمردمرگ چنین خواجه نه کاریست خرد
کاه نبود او که به بادی پریدآب نبود او که به سرما فسرد
شانه نبود او که به مویی شکستدانه نبود او که زمینش فشرد
گنج زری بود در این خاکدانکو دو جهان را بجوی می‌شمرد
قالب خاکی سوی خاکی فکندجان خرد سوی سماوات برد
جان دوم را که ندانند خلقمغلطه گوییم به جانان سپرد
صاف درآمیخت به دردی میبر سر خم رفت جدا شد ز درد
در سفر افتند به هم ای عزیزمرغزی و رازی و رومی و کرد
خانه خود بازرود هر یکیاطلس کی باشد همتای برد
خامش کن چون نقط ایرا ملکنام تو از دفتر گفتن سترد