گنج

غزل شمارهٔ ۹۶۲

سحر این دل من ز سودا چه می‌شداز آن برق رخسار و سیما چه می‌شد
از آن طلعت خوش و زان آب و آتشز فرق سر بنده تا پا چه می‌شد
خدایا تو دانی که بر ما چه آمدخدایا تو دانی که ما را چه می‌شد
ز ریحان و گل‌ها که روید ز دل‌هاسراسر همه دشت و صحرا چه می‌شد
ز خورشید پرسی که گردون چه سان بدز مه پرس باری که جوزا چه می‌شد
ز معشوق اعظم به هر جان خُرَّمبه پستی چه آمد به بالا چه می‌شد
تعالی تقدس چو بنمود خود رامقدس دلی از تعالی چه می‌شد
چو می‌کرد بخشش نظر شمس تبریزبه بینا چه بخشید و بینا چه می‌شد