گنج

غزل شمارهٔ ۹۶۱

جهان را بدیدم وفایی نداردجهان در جهان آشنایی ندارد
در این قرص زرین بالا تو منگرکه در اندرون بوریایی ندارد
بس ابله شتابان شده سوی دامشچو کوری که در کف عصایی ندارد
بر او گشته ترسان بر او گشته لرزانزهی علتی کان دوایی ندارد
نموده جمالی ولی زیر چادرعجوزی قبیحی لقایی ندارد
کسی سر نهد بر فسونش که چون مارز عقل و ز دین دست و پایی ندارد
کسی جان دهد در رهش کز شقاوتز جانان ره جان فزایی ندارد
چه مردار مسی که مرد او ز مسیکه پنداشت کو کیمیایی ندارد
برای خیالی شده چون خیالیبجز درد و رنج و عنایی ندارد
چرا جان نکارد به درگاه معشوقعجب عشق خود اصطفایی ندارد
چه شاهان که از عشق صد ملک بردندکه آن سلطنت منتهایی ندارد
چه تقصیر کردست این عشق با توکه منکر شدی کو عطایی ندارد
به یک دردسر زو تو پا را کشیدیچه ره دیده‌ای کان بلایی ندارد
خمش کن نثارست بر عاشقانشگهرها که هر یک بهایی ندارد