غزل شمارهٔ ۹۵۰
سپاس آن عدمی را که هستِ ما بربودز عشقِ آن عدم آمد جهانِ جان به وجود
به هر کجا عدم آید وجود کم گرددزهی عدم که چو آمد از او وجود فزود
به سالها بربودم من از عدم هستیعدم به یک نظر آن جمله را ز من بربود
رهد ز خویش و ز پیش و ز جان مرگ اندیشرهد ز خوف و رجا و رهد ز باد و ز بود
کُهِ وجود چو کاهست پیش بادِ عدمکدام کوه که او را عدم چو کَه نربود
وجود چیست و عدم چیست کاه و که چه بودشه ای عبارت از در برون ز بام فرود