غزل شمارهٔ ۹۴۰
ربود عشق تو تسبیح و داد بیت و سرودبسی بکردم لاحول و توبه دل نشنود
غزلسرا شدم از دست عشق و دستزنانبسوخت عشق تو ناموس و شرم و هر چم بود
عفیف و زاهد و ثابت قدم بدم چون کوهکدام کوه که باد توش چو که نربود
اگر کُهم هم از آواز تو صدا دارموگر کهم همه در آتش توم کهدود
وجود تو چو بدیدم شدم ز شرم عدمز عشق این عدم آمد جهان جان به وجود
به هر کجا عدم آید وجود کم گرددزهی عدم که چو آمد از او وجود افزود
فلک کبود و زمین همچو کور راهنشینکسی که ماه تو بیند رهد ز کور و کبود
مثال جان بزرگی نهان به جسم جهانمثال احمد مرسل میان گبر و جهود
ستایشت به حقیقت ستایش خویش استکه آفتابستا چشم خویش را بستود
ستایش تو چو دریا زبان ما کشتیروان مسافر دریا و عاقبت محمود
مرا عنایت دریا چو بخت بیدارستمرا چه غم اگرم هست چشم خوابآلود