غزل شمارهٔ ۸۷۸
صحرا خوشست لیک چو خورشید فر دهدبستان خوشست لیک چو گلزار بر دهد
خورشید دیگریست که فرمان و حکم اوخورشید را برای مصالح سفر دهد
بوسه به او رسد که رخش همچو زر بوداو را نمیرسد که رود مال و زر دهد
بنگر به طوطیان که پر و بال میزنندسوی شکرلبی که به ایشان شکر دهد
هر کس شکرلبی بگزیدهست در جهانما را شکرلبیست که چیزی دگر دهد
ما را شکرلبیست شکرها گدای اوستما را شهنشهیست که ملک و ظفر دهد
همت بلند دار اگر شاه زادهایقانع مشو ز شاه که تاج و کمر دهد
برکن تو جامهها و در آب حیات روتا پارههای خاک تو لعل و گهر دهد
بگریز سوی عشق و بپرهیز از آن بتیکو دلبری نماید و خون جگر دهد
در چشم من نیاید خوبی هیچ خوبنقاش جسم جان را غیبی صور دهد
کی آب شور نوشد با مرغهای کورآن مرغ را که عقل ز کوثر خبر دهد
خود پر کند دو دیده ما را به حسن خویشگر ماه آن ببیند در حال سر دهد
در دیده گدای تو آید نگار خاکحاشا ز دیدهای که خدایش نظر دهد
خامش ز حرف گفتن تا بوک عقل کلما را ز عقل جزوی راه و عبر دهد