غزل شمارهٔ ۸۷
جانا سر تو یارا مگذار چنین ما راای سرو روان بنما آن قامت بالا را
خرم کن و روشن کن این مفرش خاکی راخورشید دگر بنما این گنبد خضرا را
رهبر کُنُ جانها را پرزر کُنُ کانها رادر جوش و خروش آور از زلزله دریا را
خورشید پناه آرد در سایه اقبالتآری چه توان کردن آن سایه عنقا را
مغزی که بد اندیشد آن نقص بسست ای جانسودای بپوسیده پوسیده سودا را
هم رحمت رحمانی هم مرهم و درمانیدرده تو طبیبانه آن دافع صفرا را
تو بلبل گلزاری تو ساقی ابراریتو سرده اسراری هم بیسر و بیپا را
یا رب که چه داری تو کز لطف بهاری تودر کار درآری تو سنگ و که خارا را
افروختهٔ نوری انگیختهٔ شوریننشاند صد طوفان آن فتنه و غوغا را