غزل شمارهٔ ۸۵۴
گفتم مکن چنینها ای جان چنین نباشدغم قصد جان ما کرد گفتا خود این نباشد
غم خود چه زهره دارد تا دست و پا برآردچون خردهاش بسوزم گر خرده بین نباشد
غم ترسد و هراسد ما را نکو شناسدصد دود از او برآرم گر آتشین نباشد
غم خصم خویش داند هم حد خویش دانددر خدمت مطیعان جز چون زمین نباشد
چون تو از آن مایی در زهر اگر درآییکی زهر زهره دارد تا انگبین نباشد
در عین دود و آتش باشد خلیل را خوشآن را خدای داند هر کس امین نباشد
هر کس که او امین شد با غیب همنشین شدهر جنس جنس خود را چون همنشین نباشد
ای دست تو منور چون موسی پیمبرخواهم که دست موسی در آستین نباشد
زیرا گل سعادت بیروی تو نرویدایاک نعبد ای جان بینستعین نباشد