گنج

غزل شمارهٔ ۸۱۸

ساقیان سرمست در کار آمدندمستیان در کوی خمار آمدند
حلقه حلقه عاشقان و بی‌دلانبر امید بوی دلدار آمدند
بلبلان مست و مستان الستبر امید گل به گلزار آمدند
هین که مخموران در این دم جوق جوقبر در ساقی به زنهار آمدند
یک ندا آمد عجب از کوی دلبی دل و بی‌پا به یک بار آمدند
از خوشی بوی او در کوی اوبیخود و بی‌کفش و دستار آمدند
بی محابا ده تو ای ساقی مدامهین که جان‌ها مست اسرار آمدند
عارفان از خویش بی‌خویش آمدندزاهدان در کار هشیار آمدند
ساقیا تو جمله را یک رنگ کنباده ده گر یار و اغیار آمدند