گنج

غزل شمارهٔ ۸۱۷

چون مرا جمعی خریدار آمدندکهنه دوزان جمله در کار آمدند
از ستیزه ریش را صابون زدندوز حسد ناشسته رخسار آمدند
همچو نغزان روز شیوه می‌کنندهمچو چغزان شب به تکرار آمدند
شکر کز آواز من این خفتگانخواب را هشتند و بیدار آمدند
کاش بیداری برای حق بدیاینک بهر سیم و زر زار آمدند
چون شود بیمار از ایشان سرخ روچون به زردی همچو دینار آمدند
خلق را پس چون رهانند از حسدکز حسد این قوم بیمار آمدند
در دل خلقند چون دیده منیرآن شهان کز بهر دیدار آمدند
همچو هفت استاره یک نور آمدندهمچو پنج انگشت یک کار آمدند
تا نگردی ریش گاو مردمیسر به سر خود ریش و دستار آمدند
اهل دل خورشید و اهل گل غباراهل دل گل اهل گل خار آمدند
غم مخور ای میر عالم زین گروهکاهل دل دل بخش و دلدار آمدند