غزل شمارهٔ ۷۵
ای خواجه نمیبینی این روز قیامت را ؟این یوسف خوبی را، این خوش قد و قامت را ؟
ای شیخ نمیبینی؟ این گوهر شیخی را ؟این شعشعه نو را این جاه و جلالت را ؟
ای میر نمیبینی این مملکتِ جان را ؟این روضه دولت را این تخت و سعادت را ؟
ای خوشدل و خوشدامن دیوانه توی یا من ؟درکش قدحی با من بگذار ملامت را
ای ماه که در گردش هرگز نشوی لاغرانوار جلالِ تو بدریده ضلالت را
چون آب روان دیدی بگذار تیمم راچون عید وصال آمد بگذار ریاضت را
گر ناز کنی خامی ور ناز کشی رامیدر بارکشی یابی آن حسن و ملاحت را
خاموش که خاموشی بهتر ز عسلنوشیدرسوز عبارت را بگذار اشارت را
شمس الحق تبریزی ای مشرقِ تو جانهااز تابشِ تو یابد این شمس حرارت را