گنج

غزل شمارهٔ ۷۴

گر زان که نه‌ای طالب جوینده شوی با ماور زان که نه‌ای مطرب گوینده شوی با ما
گر زان که تو قارونی در عشق شوی مفلسور زان که خداوندی هم بنده شوی با ما
یک شمع از این مجلس صد شمع بگیراندگر مرده‌ای ور زنده هم زنده شوی با ما
پاهای تو بگشاید روشن به تو بنمایدتا تو همه تن چون گل در خنده شوی با ما
در ژنده درآ یک دم تا زنده دلان بینیاطلس به دراندازی در ژنده شوی با ما
چون دانه شد افکنده بررست و درختی شداین رمز چو دریابی افکنده شوی با ما
شمس الحق تبریزی با غنچه دل گویدچون باز شود چشمت بیننده شوی با ما