غزل شمارهٔ ۷۱۰
آن شعله نور میخرامدوان فتنه حور میخرامد
شب جامه سپید کرد زیراکان ماه ز دور میخرامد
مستان شبانه را بشارتساقی به سحور میخرامد
جان را به مثال عود سوزیمکان کان بلور میخرامد
آن فتنه نگر که بار دیگربا صد شر و شور میخرامد
آن دشمن صبرهای عاشقدر خون صبور میخرامد
جانم به فدای آن سلیمانکو جانب مور میخرامد
جز چهره عاشقان مبینیدکان شاه غیور میخرامد
در قالب خلق شمس تبریزچون نفخه صور میخرامد