غزل شمارهٔ ۶۴۹
بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شداز چرخ فرود آمد و در ما نگران شد
چون باز که برباید مرغی به گه صیدبربود مرا آن مه و بر چرخ دوان شد
در خود چو نظر کردم خود را بندیدمزیرا که در آن مه تنم از لطف چو جان شد
در جان چو سفر کردم جز ماه ندیدمتا سر تجلّی ازل جمله بیان شد
نُه چرخ فلک جمله در آن ماه فروشدکشتی وجودم همه در بحر نهان شد
آن بحر بزد موج و خرد باز برآمدو آوازه درافکند چنین گشت و چنان شد
آن بحر کفی کرد و به هر پاره از آن کفنقشی ز فلان آمد و جسمی ز فلان شد
هر پاره کف جسم کز آن بحر نشان یافتدر حال گدازید و در آن بحر روان شد
بی دولت مخدومی شمسالحق تبریزنی ماه توان دیدن و نی بحر توان شد