غزل شمارهٔ ۶۱۹
آن صبح سعادتها چون نورفشان آیدآن گاه خروس جان در بانگ و فغان آید
خور نور درخشاند پس نور برافشاندتن گرد چو بنشاند جانان بر جان آید
مسکین دل آواره آن گمشده یک بارهچون بشنود این چاره خوش رقص کنان آید
جان به قدم رفته در کتم عدم رفتهبا قد به خم رفته در حین به میان آید
دل مریم آبستن یک شیوه کند با منعیسی دوروزه تن درگفت زبان آید
دل نور جهان باشد جان در لمعان باشداین رقص کنان باشد آن دست زنان آید
شمس الحق تبریزی هر جا که کنی مقدمآن جا و مکان در دم بیجا و مکان باشد