غزل شمارهٔ ۵۵۵
چونک جمال حسن تو، اسبِ شکار زین کندنیست عجب که از جنون، صد چو مرا چنین کند
بال برآرد این دلم، چونک غمت پرک زندبارْ خدا! تو حکم کن، تا به ابد همین کند
چونک ستارهٔ دلم، با مه تو قران کنداه که فلک چه لطفها از تو بر این زمین کند
باده به دست، ساقیت، گِرد جهان همی رودآخر کار عاقبت، جان مرا گزین کند
گر چه بسی بیاورد در دل بنده سر کندغیرت تو بسوزدش، گر نفسی جز این کند
از دل همچو آهنم، دیو و پری حذر کندچون دل همچو آب را، عشق تو آهنین کند
جان چو تیر راست من در کف توست چون کمانچرخ از این ز کین من هر طرفی کمین کند
دیدهٔ چرخ و چرخیان نقش کند نشان منزآنک مرا به هر نفس، لطف تو همنشین کند
سجده کنم به هر نفس از پی شکر آنک حقدر تبریز مر مرا بندهٔ شمس دین کند