غزل شمارهٔ ۳۱۸۶
بگو ای تازه رو، کم کن ملولیکه تو رو تازه از اصل اصولی
خیالی گول گیری گر بیایدچنین داند که تو مغرور و گولی
به زخم سیلیش از دل برون کنکه تا عبرت بگیرد هر فضولی
خیال بد رسول دیو باشدتو او را توبهای ده از رسولی
خیالی در تو آویزد، بیفتیترا وهمی پژولاند، پژولی
خیالی هست چون خورشید روشنخیالی چون شب تاریک لولی
اگر مردانه گوش او بمالیترا کافر کند وهم حلولی
برای تو مهان در انتظارندسبکتر رو، چرا در مول مولی؟
خیالات اتتکم کالخیولفدسوها ثقاتی! فیالسقول
خیالات مضلات کذابلحاها الله ربی بالافول
فطوبی للذی یعلو علاهو یقطع عرقها قبلالحصول
الهی قدیمی علیصفیالقلب من غشالغلول
علیالله بیان ما نظمنامفاعیلن مفاعیلن فعولی