غزل شمارهٔ ۳۱۶۲
ای که مستک شدی و میگوییتو غریبی و یا از این کویی
مست و بیخویش میروی چپ و راستبی چپ و راست را همیجویی
نی چپست و نه راست در جانستآن که جان خسته از پی اویی
ز آن شکر روی اگر بگردانیاگر نباتی بدانک بدخویی
ور تو دیوی و رو بدو آریالله الله چه خوب مه رویی
دلم از جا رود چو گویم اومیبرد جان و دل زهی اویی
هین ز خوهای او یکی بشنوگاه شیری کند گه آهویی
در ره او نماند پای مرازانوام را نماند زانویی
جز به چوگان او مغلطان سرگر به میدان او یکی گویی
هین خمش کن در این حدیث مپیچآسمانوار اگر یکی تویی