غزل شمارهٔ ۳۱۶۱
خامشی ناطقی مگر جانیمیزنی نعرههای پنهانی
تو چو باغی و صورتت برگیباغ چه صد هزار چندانی
بی تو باغ حیات زندانیستهست مردن خلاص زندانی
چون تو بحری و صورتت ابرستفیض دل قطرههای مرجانی
ای یکی گو شده یکی گویانپیش حکمت که شاه چوگانی
تا یکی گو نشد اگرچه زرستگرچه نیکوست نیست میدانی
پهلوی اعتراض را بتراشگر تو چون گوی چست و گردانی
پهلوی اعتراض در ابلیسگشت مردود رد ربانی
پس به خراط خویش را بسپارتا یکی گو شوی اگر آنی
مانعست اعتراض ابلیسیاز یکی گویی و یکی دانی