غزل شمارهٔ ۳۰۸۲
رهید جان دوم از خودی و از هستیشدهست صید شهنشاه خویش در مستی
زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاهزهی بلند که جان گشت در چنین پستی
درست گشت مرا آنچ من ندانستمچو در درستی ای مه مرا تو بشکستی
چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشادچو خون بجستم از تن زهی سبک دستی
طبیب فقر بجست و گرفت گوش دلمکه مژده ده که ز رنج وجود وارستی
ز انتظار رهیدی که کی صبا بوزدنه بحر را تو زبونی نه بسته شستی
ز شمس تبریز این جنسها بخر بفروشز نقدهاش چو آن کیسه بر کمر بستی