غزل شمارهٔ ۳۰۲۶
خیره چرا گشتهای خواجه مگر عاشقیکاسه بزن کوزه خور خواجه اگر عاشقی
کاش بدانستیی بر چه در استادهایکاش بدانستیی بر چه قمر عاشقی
چشمه آن آفتاب خواب نبیند فلکچشمت از او روشنست تیزنظر عاشقی
شیر فلک زین خطر خون شده استش جگرراست بگویم مرنج سخته جگر عاشقی
ای گل تر راست گو بر چه دریدی قباای مه لاغرشده بر چه سحر عاشقی
ای دل دریاصفت موج تو ز اندیشههاستهر دم کف میکنی بر چه گهر عاشقی
آنک از او گشت دنگ غم نخورد از خدنگور تو سپر بفکنی سسته سپر عاشقی
جملهٔ اجزای خاک، هست چو ما عشقناکلیک تو ای روح ِپاکْ، نادرهتر عاشقی
ای خرد ار بحریی دم مزن و دم بخورچون هنرت خامشیست بر چه هنر عاشقی