گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۷۴

آن دم که دل کند سوی دلبر اشارتیزان سر رسد به بی‌سر و باسر اشارتی
زان رنگ اشارتی که به روز الست بودکآمد به جان مؤمن و کافر اشارتی
زیرا که قهر و لطف کز آن بحر دررسیدبر سنگ اشارتی است و به گوهر اشارتی
بر سنگ اشارتی است که بر حال خویش باشبر گوهر است هر دم دیگر اشارتی
بر سنگ کرده نقشی و آن نقش بند او استهر لحظه سوی نقش ز آزر اشارتی
چون در گهر رسید اشارت گداخت اواحسنت آفرین چه منور اشارتی
بعد از گداز کرد گهر صد هزار جوشچون می‌رسید از تف آذر اشارتی
جوشید و بحر گشت و جهان در جهان گرفتچون آمدش ز ایزد اکبر اشارتی
ما را اشارتی است ز تبریز و شمس دینچون تشنه را ز چشمه کوثر اشارتی