غزل شمارهٔ ۲۹۶۶
هر چند بیگه آیی بیگاه خیز ماییای خواجه خانه بازآ بیگاه شد کجایی
برگ قفس نداری جز ما هوس ندارییکتا چو کس نداری برخیز از دوتایی
جان را به عشق واده دل بر وفای ما نهدر ما روی تو را به کز خویشتن برآیی
بگذر ز خشک و از تر بازآ به خانه زوتراز جمله باوفاتر آخر چه بیوفایی
لطفت به کس نماند قدر تو کس نداندعشقت به ما کشاند زیرا به ما تو شایی
گر چشم رفت خوابش از عاشقی و تابشبر ما بود جوابش ای جان مرتضایی
گر شاه شمس تبریز پنهان شود به استیزدر عشق او تو جان بیز تا جان شوی بقایی