غزل شمارهٔ ۲۹۵۵
چون روی آتشین را یک دم تو مینپوشیای دوست چند جوشم گویی که چند جوشی
این جان و عقل مسکین کی یابد از تو تسکینزین سان که تو نهادی قانون می فروشی
سرنای جان ما را در می دمی تو دم دمنی را چه جرم باشد چون تو همیخروشی
روپوش برنتابد گر تاب روی این استپنهان نگردد این رو گر صد هزار پوشی
بر گرد شید گردی ای جان عشق سادهیا نیک سرخ چشمی یا خود سیاه گوشی
گر ز آنک عقل داری دیوانه چون نگشتیور نه از اصل عشقی با عشق چند کوشی
اجزای خویش دیدم اندر حضور خامشبس نعرهها شنیدم در زیر هر خموشی
گفتم به شمس تبریز کاین خامشان کیانندگفتا چو وقت آید تو نیز هم نپوشی