گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۵۴

گر روشنی تو یارا یا خود سیه ضمیریدر هر دو حال خود را از یار وانگیری
پا واگرفتن تو هر دو ز حال کفر استصد کفر بیش باشد در عاشقان نفیری
پاکت شود پلیدی چون از صنم بریدیگردد پلید پاکی چون غرقه در غدیری
دنبال شیر گیری کی بی‌کباب مانیکی بی‌نوا نشینی چون صاحب امیری
بگذار سر بد را پنهان مکن تو خود رادر زیرکی چو مویی پیدا میان شیری
خوردی تو زهر و گفتی حق را از این چه نقصانحق بی‌نیاز باشد وز زهر تو بمیری
زیر درخت خرما انداز همچو مریمگر کاهلی به غایت ور نیز سست پیری
از سایه‌های خرما شیرین شوی چو خرماوز پختگی خرما تو پختگی پذیری