غزل شمارهٔ ۲۹۳۸
آن مه چو در دل آید او را عجب شناسیدر دل چگونه آید از راه بیقیاسی
گر گویی میشناسم لاف بزرگ و دعویور گویی من چه دانم کفر است و ناسپاسی
بردانم و ندانم گردان شدهست خلقیگردان و چشم بسته چون استر خراسی
میگرد چون خراسی خواهی و گر نخواهیگردن مپیچ زیرا دربند احتباسی
یوسف خرید کوری با هیجده قلب آریاز کوری خرنده وز حاسدی نخاسی
تو هم ز یوسفانی در چاه تن فتادهاینک رسن برون آ تا در زمین نتاسی
ای نفس مطمئنه اندر صفات حق رواینک قبای اطلس تا کی در این پلاسی
گر من غزل نخوانم بشکافد او دهانمگوید طرب بیفزا آخر حریف کاسی
از بانگ طاس ماه بگرفته میگشایدماهت منم گرفته بانگی زن ار تو طاسی
آدم ز سنبلی خورد کان عاقبت بریزدتو سنبل وصالی ایمن ز زخم داسی