غزل شمارهٔ ۲۹۳۷
از بهر مرغ خانه چون خانهای بسازیاشتر در او نگنجد با آن همه درازی
آن مرغ خانه عقل است و آن خانه این تن تواشتر جمال عشق است با قد و سرفرازی
رطل گران شه را این مرغ برنتابدبویی کز او بیابی صد مغز را ببازی
از ما مجوی جانا اسرار این حقیقتزیرا که غرق غرقم از نکته مجازی
من هیکلی بدیدم اسرار عشق در ویکردم حمایل آن را از روی لاغ و بازی
تا شد گرانترک شد آن هیکل خداییتا برنتابد آن را پشت هزار تازی
شد پردهام دریده تا پردهها بسوزماز آتشی که خیزد در پرده حجازی
چون عشق او بغرد وین پردهها بدردبا شمس حق تبریز در وقت عشقبازی