غزل شمارهٔ ۲۹۳۱
از دلبر نهانی گر بوی جان بیابیدر صد جهان نگنجی گر یک نشان بیابی
چون مهر جان پذیری بیلشکری امیریهم ملک غیب گیری هم غیب دان بیابی
گنجی که تو شنیدی سودای آن گزیدیگر در زمین ندیدی در آسمان بیابی
در عشق اگر امینی ای بس بتان چینیهم رایگان ببینی هم رایگان بیابی
در آینه مبارک آن صاف صاف بیشکنقش بهشت یک یک هم در جهان بیابی
چون تیر عشق خستت معشوق کرد مستتگر جان بشد ز دستت صد همچنان بیابی
قفل طلسم مشکل سهلت شود به حاصلگر از وساوس دل یک دم امان بیابی
درهم شکن بتان را از بهر شاه جان راتا نقش بند آن را اندر عیان بیابی
تبریز در محقق از شمس ملت و حقدر رمزهای مطلق صد ترجمان بیابی