غزل شمارهٔ ۲۹۲۹
ای خیالی که به دل میگذرینی خیالی نی پری نی بشری
اثر پای تو را میجویمنه زمین و نه فلک میسپری
گر ز تو باخبران بیخبرندنه تو از بیخبران باخبری
مونس و یار دلی یا تو دلیتو مقیم نظری یا نظری
ایها الخاطر فی مکرمهقف زمانا بخداء البصر
لا تعجل به مرور و نویبدل اللیل بضؤ السحر
حسن تدبیرک قد صاغ لناالهیولی به حسان الصور
گر صور جان و هیولی خرد استعشق تو دیگر و تو خود دگری
این هیولی پدر صورتهاستای تو کرده پدران را پدری
نی هیولای همه آبی بودچه کند آب چو آبش ببری
گر هیولا و صور جان افزاستدگرم عشوه مده تو دگری
از هیولا است صور ریگ روانریگ را هرزه چرا میشمری