غزل شمارهٔ ۲۹۲۴
آه از عشق جمال حورهایکو گرفت از عاشقانش دورهای
زندگیِ نوبهنو از کشتنشصحتی تازه شد از رنجورهای
گر گهر داری ببین حال مرادر تک دریا ز دریا دورهای
گفتم: ای عقلم کجایی؟ عقل گفت:«چون شدم مِی، چون کنم انگورهای؟!»
جان بسوز و سرمه کن خاکسترشتا نمانَد در دو عالم کورهای
تا کند جانهای بیجان در سماعگرد آن شهد ازل زنبورهای
تا کند آن شمس تبریزی به حقجمله ویرانهات را معمورهای