غزل شمارهٔ ۲۸۷۴
سحری کرد ندایی عجب آن رشک پریکه گریزید ز خود در چمن بیخبری
رو به دل کردم و گفتم که زهی مژده خوشکه دهد خاک دژم را صفت جانوری
همه ارواح مقدس چو تو را منتظرندتو چرا جان نشوی و سوی جانان نپری
در مقامی که چنان ماه تو را جلوه کندکفر باشد که از این سو و از آن سو نگری
گر تو چون پشه به هر باد پراکنده شویپس نشاید که تو خود را ز همایان شمری
بمترسان دل خود را تو به تهدید خسانکه نشاید که خسان را به یکی خس بخری
حیله میکرد دلم تا ز غمش سر ببردگفتم ای ابله اگر سر ببری سر نبری
شمس تبریز خیالت سوی من کژ نگریسترفتم از دست و بگفتم که چه شیرین نظری