غزل شمارهٔ ۲۸۷۳
رو رو ای جان سبک خیز غریب سفریسوی دریای معانی که گرامی گهری
برگذشتی ز بسی منزل اگر یادت هستمکن استیزه کز این مصطبه هم برگذری
پر فروشوی از این آب و گل و باش سبکپی یاران پریده چه کنی که نپری
هین سبو بشکن و در جوی رو ای آب حیاتپیش هر کوزه شکن چند کنی کاسه گری
زین سر کوه چو سیلاب سوی دریا روکه از این کوه نیاید تن کس را کمری
بس کن از شمس مبر نه به غروب و نه شروقکه از او گه چو هلالی و گهی چون قمری