گنج

غزل شمارهٔ ۲۸۵۵

هله ای دلی که خفته تو به زیر ظل ماییشب و روز در نمازی به حقیقت و غرایی
مه بدر، نور بارد سگ کوی بانگ داردز برای بانگ هر سگ مگذار روشنایی
به نماز نان برسته جز نان دگر چه خواهددل همچو بحر باید که گهر کند گدایی
اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرابستان میی که یابی ز تفش ز خود رهایی
به خدا به ذات پاکش که میی است کز حراکشبرهد تن از هلاکش به سعادت سمایی
بستان مکن ستیزه تو بدین حیات ریزهکه حیات کامل آمد ز ورای جان فزایی
بهلم دگر نگویم که دریغ باشد ای جانبر کور یوسفی را حرکات و خودنمایی