غزل شمارهٔ ۲۸۵۳
تو ز عشق خود نپرسی که چه خوب و دلرباییدو جهان به هم برآید چو جمال خود نمایی
تو شراب و ما سبویی تو چو آب و ما چو جویینه مکان تو را نه سویی و همه به سوی مایی
به تو دل چگونه پوید نظرم چگونه جویدکه سخن چگونه پرسد ز دهان که تو کجایی
تو به گوش دل چه گفتی که به خندهاش شکفتیبه دهان نی چه دادی که گرفت قندخایی
تو به می چه جوش دادی به عسل چه نوش دادیبه خرد چه هوش دادی که کند بلندرایی
ز تو خاکها منقش دل خاکیان مشوشز تو ناخوشی شده خوش که خوشی و خوش فزایی
طرب از تو باطرب شد عجب از تو بوالعجب شدکرم از تو نوش لب شد که کریم و پرعطایی
دل خسته را تو جویی ز حوادثش تو شوییسخنی به درد گویی که همو کند دوایی
ز تو است ابر گریان ز تو است برق خندانز تو خود هزار چندان که تو معدن وفایی