غزل شمارهٔ ۲۸۴۲
بت من ز در درآمد به مبارکی و شادیبه مراد دل رسیدم به جهان بیمرادی
تو بپرس چون درآمد که برون نرفت هرگزکه درآمد و برون شد صفتی بود جمادی
غلطم مگو که چون شد ز چگونگی برون شدتو چگونهای ولیکن تو ز بیچگونه زادی
چه چگونه بد عدم را چه نشان نهی قدم رانگر اولین قدم را که تو بس نکو نهادی
همه بیخودی پسندم همه تن چو گل بخندمبه طرب میان ببندم که چنین دری گشادی