گنج

غزل شمارهٔ ۲۸۴۱

به خدا کسی نجنبد چو تو تن زنی نجنبیکه پیاله‌هاست مردم تو شراب بخش خنبی
هله خواجه خاک او شو چو سوار شد به میدانسر اسب را مگردان که تو سر نه‌ای تو سنبی
که در آن زمان سری تو که تو خویش دنب دانیچو تو را سری هوس شد تو یقین بدانک دنبی
ز جهان گریز و وابر تو ز طاق و از طرنبشچو ز خویش طاق گشتی ز چه بسته طرنبی
تو بدان خدای بنگر که صد اعتقاد بخشدز چه سنی است مروی ز چه رافضی است قنبی
بفرست سوی بینش همه نطق را و تن راکه تو را یکی نظر به که همیشه می غرنبی