غزل شمارهٔ ۲۸۲۶
همه چون ذره روزن ز غمت گشته هواییهمه دردی کش و شادان که تو در خانه مایی
همه ذرات پریشان همه کالیوه و شادانهمه دستک زن و گویان که تو خورشیدلقایی
همه در بخت شکفته همه با لطف تو خفتههمه در وصل بگفته که خدایا تو کجایی
همه همخوابه رحمت همه پرورده نعمتهمه شه زاده دولت شده در دلق گدایی
چو من این وصل بدیدم همه آفاق دویدمطلبیدم نشنیدم که چه بد نام جدایی
بجز از باطن عاشق بود آن باطل عاشقکه ورای دل عاشق همه فعل است و دغایی
تو بر آن وصل خدایی تو بر آن روح بقاییمده از جهل گوایی هله تا ژاژ نخایی