گنج

غزل شمارهٔ ۲۸۲۵

مثل ذره روزن همگان گشته هواییکه تو خورشیدشمایل به سر بام برآیی
همه ذرات پریشان ز تو کالیوه و شادانهمه دستک زن و گویان که تو در خانه مایی
همه در نور نهفته همه در لطف تو خفتهغلط انداز بگفته که خدایا تو کجایی
همه همخوابه رحمت همه پرورده نعمتهمه شه زاده دولت شده در لبس گدایی
چو من این وصل بدیدم همه آفاق دویدمطلبیدم نشنیدم که چه بد نام جدایی
مگر این نام نقیبی بود از رشک رقیبیچه رقیبی چه نقیبی همه مکر است و دغایی
بجز از روح بقایی به جز از خوب لقاییمده از جهل گوایی هله تا ژاژ نخایی