گنج

غزل شمارهٔ ۲۸۰۳

ساقیا شد عقل‌ها هم خانه دیوانگیکرده مالامال خون پیمانه دیوانگی
صد هزاران خانه هستی به آتش درزدهتشنگان مرد و زن مردانه دیوانگی
ما دوسر چون شانه‌ایم ایرا همی‌زیبد به عشقدر سر زنجیر زلفش شانه دیوانگی
در چنین شمعی نمی‌بینی که از سلطان عشقدم به دم در می‌رسد پروانه دیوانگی
پنبه در گوشند جان و دل ز افسانه دو کونتا شنیدند از خرد افسانه دیوانگی
کفش‌های آهنین جان پاره کرد اندر رهشچون در او آتش بزد جانانه دیوانگی
عقل آمد با کلید آتشین آن جا ولیکجز کلید او نبد دندانه دیوانگی
چونک عقل از شمس تبریزی به حیرت درفتادتا شده یاران و ما دیوانه دیوانگی