غزل شمارهٔ ۲۷۹۶
ای که جانها خاک پایت صورت اندیش آمدیدست بر در نه درآ در خانه خویش آمدی
نیست بر هستی شکستی گرد چون انگیختیچون تو پس کردی جهان چونی چو واپیش آمدی
در دو عالم قاعده نیش است وآنگه ذوق نوشتو ورای هر دو عالم نوش بینیش آمدی
خویش را ذوقی بود بیگانه را ذوق نویهم قدیمی هم نوی بیگانه و خویش آمدی
بر دل و جان قلندر ریش و مرهم هر دو توفقر را ای نور مطلق مرهم و ریش آمدی
کیش هفتاد و دو ملت جمله قربان تواندتا تو شاهنشاه باقربان و باکیش آمدی
ای که بر خوان فلک با ماه همکاسه شدیماه را یک لقمه کردی کآفتابیش آمدی
عقل و حس مهتاب را کی گز تواند کرد لیکداندی خورشید بیگز کز مهان بیش آمدی
عشق شمس الدین تبریزی که عید اکبر استکی تو را قربان کند چون لاغری میش آمدی