غزل شمارهٔ ۲۷۶۳
عشق است دلاور و فداییتنهارو و فرد و یک قبایی
ای از شش و پنج مهره بردهآورده تو نرد دلربایی
یکتا شده خوش ز هر دو عالمبربوده ز یک دلان دوتایی
آخر تو چه جوهر و چه اصلیای پاک ز جای از کجایی
در عالم کم زنان چه بیشیدر خطه دل چه جان فزایی
نتوان ز تو عشق صبر کردنصبرا تو در این هوس نشایی
نادیده مکن چو دیدهای توبیگانه مرو چو آشنایی
تا ما ماییم جمله ابریمبی ظلمت ما مها تو مایی
در پای غمش چه دیدی ای جانکاین دست گشاده در دعایی
ای دل ز قضا چه رو نمودتکز عشق تو طالب بلایی
رفتم بر عشق کاین به چند استگفتا که نباشد این بهایی
الا بر شاه شمس تبریزسر پای کنی به سر بیایی