گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۵۴

روزی که مرا ز من ستانیضایع مکن از من آنچ دانی
تا با تو چو خاص نور گردمآن نور لطیف جاودانی
تا چند کنم ز مرگ فریادبا همچو تو آب زندگانی
گر مرگم از او است مرگ من بادآن مرگ به از دم جوانی
از خرمن خویش ده زکاتمزان خرمن گوهر نهانی
منویس بر این و آن براتمبگذار طریق امتحانی
خاموش ولی به دست تو چیستباران آمد تو ناودانی