گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۴۵

آخر گل و خار را بدیدیروز و شب تار را بدیدی
بس نقش و نگار درشکستیتا نقش و نگار را بدیدی
از عالم خاک برگذشتیو آن گرد و غبار را بدیدی
می‌خند چو گل در این گلستانکان جان بهار را بدیدی
بی کار شدی ز کار عالمچون حاصل کار را بدیدی
چون باده ساقی اندرآمیزچون رنج خمار را بدیدی