گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۲۷

گر وسوسه ره دهی به گوشیافسرده شوی بدان ز جوشی
آن گرمی چشم را که دارینیش زهر است و شکل نوشی
انبار نعیم را زیان چیستگر خشم گرفت کورموشی
آخر چه زیان اگر بیفتدیک دو مگس از شکرفروشی
مر ناقه شیر را چه نقصانگر دیگ شکست شیردوشی
شب بود و زمانه خفته بودنددر هیچ سری نبود هوشی
آن شاه ز روی لطف برداشتسرنای و در او بزد خروشی
در خون خودی اگر بمانیزین پس زان رو به روی پوشی
ماییم ز عشق شمس تبریزهم ناطق عشق هم خموشی