غزل شمارهٔ ۲۷۲۶
ای دیده ز نم زبون نگشتیوی دل ز فراق خون نگشتی
وی عقل مگر تو سنگ جانیچون مایه صد جنون نگشتی
این یک هنرت هزار ارزدکز عشق به هر فسون نگشتی
لیک از تو شکایت است دل راکز ناله چو ارغنون نگشتی
ز اندیشه دوست بو نبردیز اندیشه خود فزون نگشتی
زان گرم نگشتهای ز خورشیدکز خانه تن برون نگشتی
چون گردش آفتاب دیدیماننده ذره چون نگشتی
چون آب حیات خضر دیدیچون صافی و آبگون نگشتی
مرغ زیرک به پای آویختشکر است که ذوفنون نگشتی
زان درس جماد علم آموختتو مردم یعلمون نگشتی
شمس تبریز جان جانهاز اول بده ای کنون نگشتی